تبليغاتX
سنگ صبور

سنگ صبور

حرف های با خدا

زندگی زیباست

زندگي آرام است، مثل آرامش يك خواب بلند


زندگي شيرين است، مثل شيريني يك روز قشنگ


زندگي رويايي است، مثل روياي ِيكي كودك ناز


زندگي زيبايي است، مثل زيبايي يك غنچه ي باز


زندگي تك تك اين ساعتهاست

 زندگي چرخش اين عقربه هاست

 زندگي راز دل مادر من

زندگي پينه ي دست پدر است

زندگي مثل زمان در گذر

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/25ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط ملکه علی پور  | 

اشک

اگر اشک ها نمی بود داغ سینه ها

  سرزمین وداع را می سوزاند

 کسی را که خیلی دوست داری همیشه زود از دستش میدهی

 پیش از آن که خوب نگاهش کنی مثل پرنده ای زیبا بال می گیرد

 هنوز بعضی از حرف هایت را به او نگفته بودی

 هنوز همه لبخندهای خود را به او نشان نداده بودی

 همیشه این گونه بوده است کسی را که از دیدنش سیر نشده ای

 زود از دنیای تو می رود .

  امشب تمام گذشته ام را ورق زدم :

 پر از لحظه های سیاه ، لحظه های داغ و پرالتهاب بی قراری ، دلتنگی

 افسرده ، خاموشی ، سکوت ، اشک ، سوختن …. چیزی نیافتم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/25ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط ملکه علی پور  | 

لحظه وداع

نگاه نمناک لحظه هایم شتابان تر از نوای کاذب ساعتم به استقبال شب شتافته است

ومن اینجا مشغول وداع با تو.

نه بغضی است که ابتدای جاده را خیس کند

نه شکایتی که سکوت خسته ام را فریاد.

ببین جه بی بهانه می روم و چه صبور تماشا می کنی.!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/02/28ساعت 4:34 بعد از ظهر  توسط ملکه علی پور  | 

خواب پریشون


میونه خواب و بیداری تو رو میدیدم انگاری

به من گفتی نشو عاشق که عشق داره گرفتاری

گذاشتی سر روی شونم به من گفتی نمی دونم

چگونه میشه عاشق شد تو این دنیای بیزاری؟!

نشو عاشق! نباش عاشق! نگو حتی دوستم داری!

ولی بی عشق چه خواهی کرد؟!

من که قصه ی عشقمو با تو توی زندگی دیدم

هوای قلبمو با تو هوای بندگی دیدم

نپرسیدم نترسیدم منی که عاشقت بودم،

چرا گفتی که خواب عشقمو رو سادگی دیدم؟!

چرا عاشق ترین بودم تورو عاشق نمی دیدم؟!

عجب خواب پریشونی تو رویای تو می دیدم

که حتی آرزو کردم، تو رو هرگز نمی دیدم

نشو عاشق...

نباش عاشق...

باشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/09ساعت 11:59 بعد از ظهر  توسط ملکه علی پور  | 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/09ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط ملکه علی پور  | 

مدارا

بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم

اگر از عاشقی پرسی ، بدان دلتنگ آن هستم

بیا با من مدارا کن که من غمگین و دل خسته م

اگر از درد من پرسی  بدان لب را فرو بستم

مجنونم ومستم به پای تو نشستم

آخر ز بدی هات ، بیچاره ، شکستم

بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم

اگر از همدلی پرسی  بدان نازک دلی خسته م

بیا از درد حکایت کن که من محتاج آن هستم

اگر از زخم دل پُرسی بدان مرهم برآن بستم

مجنونم ومستم به پای تو نشستم

آخر ز بدیهات ، بیچاره ، شکستم

برو راه وفا آموز که من بار سفر بستم

اگر از مقصدم پرسی بدان راهِ رها جُستم

برو عشق از خدا آموز که من دل را بر او بستم

اگر از عاقبت پُرسی بدان از دام تو جَستم

مجنونم و دستم به دامان تو بستم

هشیار شدم آخر، از دام تو جستم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/09ساعت 2:4 بعد از ظهر  توسط ملکه علی پور  | 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/01/09ساعت 1:59 بعد از ظهر  توسط ملکه علی پور  | 

مسافر

به نام آن كه انسان را مسافر كاروان انتظار گردانيد

سلام اى گل نرگس، اى كه شيرين ترين انتظار، انتظار توست

و بهترين منتظر، منتظر توست

مى توانم در يك كلمه پر معنا بگويم:

گر عشقى هست و عاشقى

نام تو معشوق و من عاشق و شيفته توأم

در انتظارت مى مانم و از خداى بزرگ مى خواهم كه ظهورت را نزديك گرداند

ما محتاج يك نگاه گذراى شما هستيم، زودتر ظهور كن و قلب رهبرمان را شاد گردان

ما و رهبرمان در انتظار تو مى مانيم.

خدا كند كه بيايى و ما هم يكى از يارانتان باشيم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/01/04ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط ملکه علی پور  | 

گنجشك وخدا

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/01/04ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط ملکه علی پور  | 

عیدی یادت نره

 
+ نوشته شده در  جمعه 1388/12/28ساعت 11:26 قبل از ظهر  توسط ملکه علی پور  | 

بچه های دوباره عیدآمد

عیدوبه همه ایرانیان تبریک میگم بخصوص به شما دوستان خوبم

+ نوشته شده در  جمعه 1388/12/28ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط ملکه علی پور  | 

تنهاترین

دیشب چه شبی بود

شب غم و ماتم

گویی که رسیده

مرگ من ز عالم

آشفته شبی بود

قلب من چه زشت بود

گویی که ندیدم

جایی که بهشت بود

قلب من سیه بود

چشم من چه تاریک

ابروان من کج

شانه ی تو خالی

شانه ات نفس بود

ای امید هستی

تو نفس نبودی

تو عشق من هستی

در دلم نوشتم

تا آخر این خط

عاشق تو هستم

عاشق تو هستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/12/19ساعت 7:44 بعد از ظهر  توسط ملکه علی پور  | 

این چه دنیایی

 خداوندا چرا برای خود جفتی نیافریدی تا بچشی طعم هجران را

 بچشی طعم حسی را که بعد معشوق در هنگام تنهایی خواهی داشت .

و چرا برای خود دادگاهی نیافریدی ؟ تا بنده ی ملولی چون من

شکوه هایش را از تو بگوید .

 تا کی آسمان را نگاه کنم و بیهوده فریاد بزنم و شکوه کنم

 و تو سکوت کنی ؟ دیگر صدایی نمانده است و رمقی !!!

ای مرگ مرا در آغوش بگیر ، بگیر تا ببینی از تو هم نمی هراسم .

 مرا در آغوش بگیر تا تیرگی را احساس کنی .

 ای مرگ جانم را بگیر و روحم را آزاد کن از دست چنین مردمانی

 که کوچک میشمارند عشق را آزادم کن از جهانی که

 در آن کشتن دل جرم نیست و قاتل محکوم نمی شود .

 آخر چه دنیاییست خدایااااااااااااااا چه دنیاییست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/12/11ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط ملکه علی پور  | 

تقدیم به توکه میدانی کیستی

مدتی شد که در آزارم و می دانی تو

به کمند تو گرفتارم و می دانی تو

از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو

داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو

خون دل از مژه می بارم و می دانی تو

از برای تو چنین زارم و می دانی تو

از زبان تو حدیثی نشنودم هرگز

از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت

دست بردل نهم و پابکشم از کویت

گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت

نکنم بار دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت

سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصد دل آزرده خویش

ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم

از سر کوی تو خودکام به ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم

از پی ات آیم و با من نشوی رام روم

دور دور از تو من تیره سرانجام روم

نبود زهره که همراه تو یک گام روم

کس چرا این همه سنگین دل و بدخو باشد؟

جان من این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار چه می پرهیزی؟

یارشو با من بیمار چه می پرهیزی؟

چیست مانع، ز من زار چه می پرهیزی؟

بگشا لعل شکربار چه می پرهیزی؟

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی؟

نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی؟

که تو را گفت به ارباب وفا حرف مزن

چین بر ابرو زن و یکبار به ما حرف نزن

درد من کشته شمشیر بلا میداند

سوز من سوخته داغ جفا می داند

مسکنم ساکن صحرای فنا میداند

عاشقی همچو منت نیست! خدا می داند

چاره من کن و مگذار که بیچاره شوم

سر خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سرکوی تو با دیده تر خواهم رفت

چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت

تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت

گر نرفتم ز درت شام، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هربار دگر خواهم رفت

نیست باز آمدنم باز، اگر خواهم رفت

چند در کوی تو با خاک برابر باشم؟

چند پامال جفای تو ستمگر باشم؟

چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم؟

از تو چند ای بت بدکیش مکدر باشم؟

می روم تا به سجود بت دیگر باشم!

باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم!

خود بگو از تو کشم ناز و تغافل تا کی؟

طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی؟

سبزه دامن نسرین تو را بنده شوم

ابتدای خط مشکین تو را بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تو را بنده شوم

گره بر ابروی پرچین تو را بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین تو را بنده شوم

طرز مهجوری و آئین تو ر ا بنده شوم

الله الله ز که این قائله اندوخته ای؟

کیست استاد تو؟ اینها ز که آموخته ای؟!

این همه جور که من از پی هم می بینم

زود خود را به سرکوی عدم می بینم

دیگران راحت و من این همه غم می بینم

همه کس خرم و من درد و الم می بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم

هستم آزرده و بسیار ستم می بینم

خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر!

حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم

از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم

همه جا قصه درد تو روایت نکنم

دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم

خویش را شهره هر شهر و ولایت نکنم

خوش کنی خاطر وحشی ز نگاهی سهل است

سوی تو گوشه چشمی ز تو گاهی سهل است

ای گل تازه که بویی ز وفا نیست تو را

خبر از سرزنش خار جفا نیست تو را

رحم بر بلبل بی برگ و نوا نیست تو را

التفاتی به اسیران بلا نیست تو را

ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تو را

با اسیر غم خود رحم چرا نیست تو را؟

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود

جان من: این همه بی باک نمی باید بود

گر ز آزردن من هست غرض مردن من

مردم، آزار مکش از پی آزردن من

جان من، سنگدلی دل به تو دادن غلط است

بر سر راه تو چون خاک فتادن غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است

روی پرگرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن و راه ز کوی تو ستادن غلط است

جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست

چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست ...

"وحشی بافقی"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/12/11ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط ملکه علی پور  | 

دلتنگی

تمام زندگیم را دلتنگی پر کرده است...

دلتنگی از کسی که دوستش داشتم و عمیق ترین درد ها و رنجهای

عالم را در رگهایم جاری کرد !

درد هایی که کابوس شبها و حقیقت روزهایم شد٬ دوری از تو

حسرتی عمیق به قلبم آویخت و پوست تن کودک عشقم را با

تاولهای دردناک داغ ستم پوشاند

همه عمر ٬ داغ تو بر پیشانی و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .   

تو نمایش زندگی مرا چنان در هم پیچیدی که هرگز از آن بیرون نیایم.

. . آنقدر دلتنگ دوریش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خویشم ..

آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستیم را خوره بی کسی و

تنهایی می جود . . . 

 به او نگاه می کنم ٬ به او که چون بهشت بر من می پیچد و پروازم می دهد .  

به او که لبهایش از اندوه من می لرزند .       

به او که دستهای نیرومندش ٬عشقی که سالها پیش اجازه اش را از

من گرفتند جرعه جرعه به من می نوشاند . . . . .        

به او که چشمهایش در عمق سیاهی می خندید و دنیایم را ستاره

باران می کرد.     

به او که باورش کردم و دل به او باختم

به او که دلم می خواهد در آغوشش چشمهایم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روی دنیا بازشان نکنم .          

 به او که تکه ای از قلب مرا با خود خواهد برد       

به او که مرزهای سرنوشت ٬ سالها پیش دوریش را از من رقم زده

است. سراسر زندگیم را اندوهی پر کرده است که روزها و ماهها از

این سال به سال دیگر آنها را با خود می کشم و میدانم که زمان ٬

شاید زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولی هرگز فراموش نخواهم کرد که

از پشت این دیوار شیشه ای نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .     

لبهایش لرزش لبهایم را نوشید و دستانش ترس تنم را چید و

نفسهایش برگهای رنگین خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .



 دلتنگی برای کسی که فرصت اندکی برای خواستنش ٬ برای

داشتنش داشتم.    

دلتنگی از مرزهایی که دورم کشیدند و مرا وادار کردند به دست

خویش از کسانی که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوی مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نیست ٬ به

اتش گناهی که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجی انچنان زندگی مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهای مرا از پشت

بسته است٬ آنچنان قدمهای مرا زنجیر کرده است که نفسهایم نیز از

میان زنجیر ها به درد عبور می کنند . . . 

دوست داشتن تو چنان تاوان سنگینی داشت که برای همه عمر باید آنرا

بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم . 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/12/09ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط ملکه علی پور  |